تبلیغات
✧♥ Fяozєη Giяl ♥✧ - 8
A Girl with a frozen world frozen heart and frozen eyes

8

یکشنبه 13 بهمن 1392 09:54 ب.ظ

دخـتـر فـروزכּ:) ✧♥ Fяozєη Giяl jiηa ♥✧



سـلآم جـوجـو هـا !

امـروز دیگـه واقعــا بیشـتر از هر روزی خــوابم میــاد ..

ای بـابا چـی میشـد این هـفته کـلا مـدرسه تـعطیل می بـود ؟!

امـروز قـندیـل بـستم ..

خـب امـروز خـاطرات زیـادی دارم بـرای گـُفـتن ..( سـاده تر بگـم طومـاره! )

مـیدونـین چـیه ؟ تـازه دارم پـی میـبرم هـم مـدرسمـون خـوبه هم بچـه های

بـآحـالی داریـم ، در اوج مـنحـرفی ، بـآزم خـوبن ..

( ولـی هیچـکدوم دوسـت خـوب نیسـتن البـته بچـه ی خـوب هسـتن )

نمـیدونم چـه طلسـمی توی یکـشنـبه هاسـت بـرای من؟!

دقـیقـا یکـشنبه ی هـر هفـته لبـهام شـروع مـیکنه به سـوزش!

خـب حـالا از ایـن بـحثای چـرت مـزخرف بیـایم بـیرون ..

مـا رو یکـشنبه هـا زنگ ورزش مـیبرن یـه بـآشگـاه مـسخره ..

وقـتی هـم مـیریم اونجـا انگـار رفـتیم قـطب شمـال..

هـیچ کـدوم از مـن و دوسـتای صمـیمیم هـم اعصـاب ورزش هـای مـسخره

نـداریم ! بـرای همـین همـیشه مـی پیچـونیم زنـگ ورزش رو ..

مـیریم تـوی دسـتشویی یـا رخـتکن  بـاشگـاه و شـروع مـیکنیم زر زدن ..

( هـه چـه جـای دلـنشیـنی ! )

ولی هـفته ی بعـد مـا رفـته بـودیم رخـتکن هـزار تا بچـه ی دیگـه هم

ورزشـو پـیچـونده بـودن اونـا رفـته بودن تـوی دسـتشویی بـعد خـانوم دیگـه

مـا رو پـیدا کـرد بـرای همـین دیگـه امـروز میـترسـیدیم که در بـریم !

تـازه دوسـتام فـرناز و کـیمیا مـیگفتن بیـاین بپـیچـونیـم در بـریم بریم تـوی پـارک!

( آخـه کـنار بـاشگـاهه یـه پـارک پـیرزن پـیرمردی هسـت ! )

ولی مـن و نگـین گـفتیم خـانوم مـیفهمه ..

کـیمـیا و مـینـا و شکـیبا دوبـاره رفـتن توی رخـتکن بـاشگـاه و پـیچوندن

بـه فـرنازم گـفتن مـیریم پـفک بخـوریم مـیخوای بیـا ..

ولـی فـرنـازم گـفت خـانوم میـاد و ایـن حـرفـا ..

مـن و فـرناز و نگـین هم گـشنمون بـود .. ( البـته نگـین که اصـلا شـباهتی

بـه آدمـای گشـنه نـداشت! )

من و فـرنازم داشـتیم تجـسم میـکردیم کـه داریـم پـُفـک مـیخوریم..

واقعـا هم رفـته بـودیم تـوی حـس !

بعـد بـوفه ی بـاشگـاه هم که بسـته بود مـا هم همـش فحـش مـیدادیم!

بعـد نتـونسـتیم جـلوی خـودمون رو بگـیریم رفـتیم پـیش کـیمیا اینـا

اونـا هم گـفتن پـفکشون تمـوم شـده !

بـعد دوبـاره برگـشتیم توی بـاشگاه کـیمیا پـُفکـشو در آورد

مـا هم حـمله کـردیم .. بـعد دقـت کردیم کـه چه مـزه ی بـدی داره !

بعـد مـن و فـرناز گـفتیم چ رویـای مـسخره ای داشتـیم مـا ..

بعـد سـوار اتـوبوس شـدیم 2 تـا کلاسا هـم توی یـه اتـوبوس

بـازم یـه بوی بـد بـلند شـد !

نگـین داشـت خیلی عـاشقانه بـه پنجـره نگـاه مـیکرد

من و فـرناز یهـو یـاد قـدیما افـتادیم که وقـتی مـیرفـتیم اُردو

مـیچسـبیدیم بـه پـنجره ی اتـوبوس و مـیزدیم روی شـیشـه تا مـردم

مـا رو بـبینن ! حـالا آقـا مـا هـی زدیم پشـت شـیشه هـی ادا در آوردیم

هـیچکی نـمی دید مـا رو! فقـط در حـال ادا در آوردن بـودم یـه پسـره

منو دیـد بـرگشت و خـندید مـنم خـیلی خـوشحـال به فـرناز گفـتم

هـورا یکـی دید مـا رو !

خـب بگـذریم رسـیدیم داخـل مـدرسه بـعد بـوفه ی مـدرسه سـاندویچ

فـلافل آورده بـود .. همـه مـونم حـمله کـردیم .. آقـا تا بـه من رسـید تمـوم شـد!

مجـبور شدم دوبـاره اون آبمـیوه و کـیک هـای همـیشگـی رو بخـورم!

( هـه آخـی دلـم سوخـت واس خـودم  )

خـب ایـن جـالبه خـوب گـوش بـدین !

مـن کلا خـیلی اهـل آروغ و کـلا کـارای حـال بهـم زنم !

( چ افـتخار بـزرگی  )

سـتایش زنگ آخـر ، زنگ حـرفه ، ( سـتایش مـیز جـلوی مـن مـیشینه )

روشـو بـرگـردوند بـه من دسـتشو گـرفت کـنار دهـنش یـه آروغ

کـوچولـو زد ! بـعد منم گـفتم : هه مـنم مـیخوام ولـی مـن نـدارم!

( حـالا فکر مـیکردم واقعـا ندارم و نمـیاد آروغم اگـه هم بیـاد کـم میـاد )

حـالا زور زدم کـه ایـن آروغه بـیاد یهـو واقعـنی اومـد ، صـداشم توی

کـل کـلاس پـخش شـد !!! همـه ی اهـل کلاس هـم بـرگشتن خـیره شدن بـه من!

سـتایشم کـه داشـت می ترکـید اون گـوشه !

بـعد خـانوم بـه ستایش نگـاه کـرد سـتایش گـفت خـانوم بخـدا مـن نـبودم!

بـعد خـانوم دوبـاره بـه دنیـای بیچـاره نگـاه کـرد گـفت :

اونـوقت که نـامه نـوشتم فـرستـادم دسـت مـامانت مـیفهمی !

( تـوی پسـت قـبلم بـه بـدبخت بـودن دنـیا اشـاره کـرده بـیـدم)

بـعد دنیـا هم گـفت خـانوم به خـدا من نـبودم !

بعـد من بـا خنده گـفتم : مـن بودم خـانوم !

خـانوممـون هم خـداروشکـر چـیزی نگـفت !

از شـانس گـند مـا سـر زنگ چ خـانومی هم اینجـوری شد !

زنگ خـونه که خـورد هـمه بهـم گـفتن ژینـا آروغـو !

حـالا همـون زنگ حـرفه خـانوم گـفت کـتابـاتون رو بکـنین تـو کـیفاتون

مـیخوام بـپرسم! مـنم کـتابم تـو کیفـم بود و داشـتم یـواشکی میخـوندم..

نـوبت دنـیا رسـید خـانوم خـواست از اون بپـرسه دنیـا بـلد نبـود

مـنم توی کـتابم داشـتم نگـاه مـیکردم و به دنـیا مـیرسـوندم

بـعد یهـو دیدم سـتایش داره مـیخنده سـرمو آوردم بـالا دیدم خـانوم داره به مـن

نگـاه مـیکنه ایـنم یه ضـایع بـازی دیگه!

تقصـیر من نیسـت که بچـه های ما اگـه بهـشون تـقلب نـرسونی

دیگـه یعنـی دوست نـیستی !

دیگـه دسـتم پوکِیـد .. چـقدر طومـار توی زنـدگی روزانـه من هسـت !








نـظـرآ ی یـخـی:) پـُسـت ثـآبت
دستـكـآری:) یکشنبه 13 بهمن 1392 10:57 ب.ظ